X
تبلیغات
قرار تنهایی


قرار تنهایی

нσмɛ / ɛ-мαιℓ / мσиα / Ƥяσғιℓɛ





دلـم کـُمــــــــــا مـیـخـواهـَـد
از هـمـانـهـایـی کـه دکـتـر مـیـگـویـَد: مـتـاسـفـم...!
✘فـقـط✘ بـرایـَش دعـــــــــا کـنـیـد..


نگاره: ‏می گویی بـی خـیـالَت شَوَم (؟!)
 خـُب لَعنَتـی (!)
 تُو بــی خـیـــــآل او شُو (!)‏

سامانتا | پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 15:20 |







می
خواهم برای لحظه ای بمیرم


می خواهم لحظه ای از درونم به بیرونم رها شوم


تپش قلبم متوقف...

روحم را به پرواز میان سیاهی و سفیدی دعوت کنم


فرشته مرگ را به بازی با تک تک نفسهایم دعوت کنم


برای لحظه ای زندگی کنم...

آه ِ عمیقم را بطلب ای مرگ از راه رسیده...


آزادی من حبس در زندان ِ مرگ ست.


می خواهم لحظه ای زندگی..


می خواهم لحظه ای قصر رهایی سازم.


خدایا می خواهم بمیرم...

 آرام و ...

دردنـــــــــاک...



 دست از سرم بردار مي خواهم بميرم

تنها مرا بگذار مي خواهم بميرم


از زنده بودن از خودم از سادگي هام

ديگر شدم بيزار مي خواهم بميرم

صد بار گفتم مرگ اما زنده ماندم


باور بكن اينبار مي خواهم بميرم

حالا كه كم كم شعر هم پايان گرفته است

يخ كرده ام انگار مي خواهم بميرم ....

.

سامانتا | پنجشنبه نهم آبان 1392 | 14:44 |




من خوبم !

روزها هم همه دارند عبور می کنند به آرامی

 نه چراغ قرمزی را رد می کنند..نه تصادفی رُخ داده..

باز هم می گویم من خوبم..

همه چیز هم عالیست

تنها

 نمی دانم از خدا که پنهان نیست

از شما چه پنهان چند

روزیست خنده هایم به گریه ختم می شود...
 

گریه هایم به سکوت

چند روزیست فکر می کنم خوشحالم

 هیچ چیز کم نیست

فکر می کنم دیگر فکرِ هیچ چیز با من نیست

چند روزیست

روزهایم

روز

ن.ی.س.ت

اما..من خوبم.


سامانتا | چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 3:1 |



گاهـے حجم ِ دلتنگے هايَـ م آنقــدر زيــآد ميشـود
 
ڪــﮧ دنيــا با تمامـ وسعتش برايَــ م تنــگ ميشود
 
دلــتــنگـــم
 
دلتنگ ِ ڪـسـے ڪـﮧ گردش روزگارش
 
بـﮧ مَــ ن ڪـﮧ رسيد از حرڪـت ايستاد
 
دلتنگ ڪـسـے ڪـﮧ دلتنگـےهايم را نديد


 


سامانتا | چهارشنبه هفدهم مهر 1392 | 21:2 |




سلام عشقم . خوبی؟

اونجا جات خوبه؟ من که هر روزم شده جهنم

کاش مثه اون روزا بازم پیشم بودی

یادته وقتی بارون میومد دلم میگرفت ...؟

دو تایی میرفتیم زیر بارون


الانم بارونه ...

دلم گرفته ...

دیگه تو نیستی   ...

میرم زیر بارون  ...

ولی ...

تنها با خاطره هات ...

قول میدم زوده زود بیام پیشت  ...


سالگرد خونه جدیدت مبارکه  ...

هنوز باور ندارم عشقم زیر خاکه . . .

همه میگن واسه مرده گریه نکن. گناه داره.

خدایا مگه شکستن دل من ثواب داره...

میدونم الان توی یه کابوسم

اما چرا من عکست رو میبوسم......

میخوام یه بار دیگه بگم دوست دارم ...

تو آغوشم بگیری و بگی تنهات نمیزارم....




خرده عشقی(شعری) بیش نیست؛

خرده خرده، ذره ذره، درد درد...

شاید حال این روز های خیلی ها...

شاید هم امروز و فردای خودم...



http://ups.night-skin.com/up-92-05/ima%D9%81g%D8%BAes.jpeg

سامانتا | دوشنبه هجدهم شهریور 1392 | 20:55 |




حالم خیلی بد است

همانند زنان حامله شده ام

ویار دارم به همه چیز

به همه کس

می خواهم بالا بیارم

روی افکارم ، عقایدم ، احساساتم

می خواهم جنین تنهاییم را سقط کنم

اما راهش را بلد نیستم

سنگینی این جنین را مدتهاست به دوش میکشم

نه به دنیا می آید نه سقط میشود









حس میکنم دارم دیوونه میشم شبا با کوچیک ترین صدا از خواب میپرمو جیغ میکشم

  خودمم نمیدونم چمه




سامانتا | چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 18:9 |



ضربه ی تیغ رو شاهرگم،حس بد نبودنت

پرش خون رو صورتم ،یاد نبود بودنت

گرمای خون قرمز و لرزیدن  مدام من

زندگی دیگه هرگز و جون دادن آرام من

پنجره های بسته و اتاقک های سوت و کور

جنازه ی عاشقیمون بدون حتی سنگ گور

افتاده گوشه ی اتاق ، غلتیده تو خون خودش

این نفسهای آخر، یکی که عاشقت شدش

بی خودی تو زجه نزن،من دیگه رفتم ناکجا

هرچی بازم دعا کنی بر نمیگردم به خدا


سامانتا | پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 | 16:13 |




زمانه من

عصر ارمغان تشنج


عصر اسکلتهای یخ زده ،

نفس ها سرد

وقتي خون از رگهام ميزنه بيرون

آرامشم برميگرده سر جاش

رگ

تيغ

خون

.

به اين ميگن يه بازي قشنگ ...

عکس های ترسناک

سامانتا | شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 16:14 |



می خواهم خودکشی کنم؟!

چیزی برای زندگی کردن ندارم،

ازاین خراب شده بی زارم ،

چیزی برای بد ست آوردن ندارم،

از زیستن بی هوده بی زارم،

زنده باد مرگ،

مرگت باد زندگی،

تنها یک چیز از خدا می خواهم ،

مرگ ...


222 ساعت برای زندگی کردن فرصت دارم!

ساعت سه بامداد روز جمعه!!!

سامانتا | شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 16:8 |



وقتی فکر می کنم خاک چه عظمتی داره خاک چه قدرتی داره که می تونه یه جسم خیلی بزرگ هم استخون کنه

 به خاک حسودیم می شه می دونی چرا چون تورو تا ابد تو اغوشش گرفته

 من گرمی آغوش تورو می خوام واسه همین یه گونی پر خاک گذاشتم بالا پشتبوم

می رم اون گونی رو با تمام قدرت بغل می کنم محکم اونوقت یه جورایی آروم می شم چون همون خاک جسم تورو بغل کرد

 خاک تک تک انسانهارو تو آغوش میکشه اما تورو خیلی زود تو اغوش کشید تو انقدر خوب بودی که همه آرزوی با تو بودن رو داشتند اما بلاخره

خاک لعنتی تورو از من گرفت...



سامانتا | شنبه بیست و ششم مرداد 1392 | 15:56 |


Ɖɛƨιɢиɛя